•*´¨`*• داستان کوتاه ♥ آموزنده •*´¨`*•

دختری هستم از جنس تنهایی که چشمانی منتظر دارد و زخمهای زمانه بر قلبش، حکم مرگ را برایش صادر کرده است

سلام داداشی جونم .....

بدو برو ادامه مطلب. تا  ببینی سه خبلااااااس

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/30ساعت 12:19  توسط ♥دختر باران♥  | 

از دست دادن یا به دست آوردن


Image Hosted by Free picture hosting at 
www.iranxm.com


جینی دختر کوچولوی زیبا پنج ساله ای بود.یه روز که به همراه مادرش

برای خرید بیرون رفته بود,چشمش به یه گردنبند مرواری بدلی افتاد که

قیمتش 10 دلار بود , پیش مادرش رفت وازش خواهش کرد اونو  بخره.

مادرش گفت : خب ! این گردنبند قشنگیه,اما قیمتش زیاد.اما بهت میگم

که باید چیکار کنی.............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/10ساعت 12:54  توسط ♥دختر باران♥  | 

شـ ـ ــب آرزو هــ ـ ــا


 

 

باز پنجره های ملکوت به بهانه ی دیگر گشوده شد

و چه عاشقانه می سراید : این الرجبیون ؟

چه خدای عاشقی که گناه می خرد

و

بهشت می فروشد

و

 ناز بنده می کشد

.

.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/03/19ساعت 21:0  توسط ♥دختر باران♥  | 

تعهــد لاك پشتـــي

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

يه روزخـــانواده لاك پشت ها تصميم گرفتن كه به يه پيك نيك برن . از اونجا

لاك پشت ها به صورت طبيعي درهمه موارد يواش عمل ميكنن هفت سال

طـــول كشيد تابراي سفرشون آماده بشن.لاك پشت ها خونه رو بـراي پيدا

كردن يك جاي مناسب ترك كردن.

يك سال گذشت....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/02/29ساعت 0:59  توسط ♥دختر باران♥  | 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com خدايا تو همراهمي نه؟؟؟ تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com



دعا(یارب)

خدایاااا

رنج آورترین لحظه های زندگی ام زمان هایی هستند 

که پشت نقاب چهره های آدمها

چیزی خلاف تصورم وآنچه درک می کردم ظاهر می شودو

آن هم بعد ازمدتهایی بسیار..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/02/13ساعت 19:53  توسط ♥دختر باران♥  | 

بي سر و ته اما....

 


دلم همچو آسمان 

               پر از ابرهای بارانیست 

 

 ای کاش

                         دلم امشب بگرید

                                         شاید که بغض عشق

 در چشمانم بشکند.........

                                 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/03ساعت 0:0  توسط ♥دختر باران♥  | 


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com یا علی رفتم بقیع اما چه سود

 

هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود

 

یا علی قبر پرستویت کجاست؟

آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟ تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/28ساعت 2:49  توسط ♥دختر باران♥  | 

دوســـــــتي  واقعـــي..!



روزي پسر غمگين پيش درخت خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم!

درخت گفت من پول ندارم ولي سيب دارم. اگر ميتوني تمام سيب هارو بچين

و براي فروش به بازار ببرتا پولي به دست بياري.پسرتمام سيب هاي درخت رو چيد

و براي فروش به بازار برد.

وقتي كه پسر بزرگ شد........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/01/20ساعت 2:13  توسط ♥دختر باران♥  | 

و خـــدا گمشـــده اي داشـــت...


هر کسي دوتاست.

 
         و خــــدا يکـــــــــــي بـــــــــــــود ...

و يکي چگونه مي توانست باشد ؟

               هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/07ساعت 23:24  توسط ♥دختر باران♥  | 

   تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد 
موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com یـک روز زندگـــی کـــن  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد 
موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  



http://persian-star.org/1388/3/05/em3/3_Persian-Star.org.jpg


دو روز مونده بود به آخر دنیا تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده , تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ,

خط نخورده باقی مونده بود.

پریشون بود و آشفته , عصبانی پیش خدا رفت تا روزای بیشتری از خدا بگیره..داد زد و بد و بیراه گفت

خدا سکوت کرد ; جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت , خدا سکوت کرد ; آسمون و زمین رو به هم ریخت

خدا سکوت کرد...

به پرو پای فرشته و انسان پیچید , خدا سکوت ; کرد دلش گرفت و گریه کرد و به سجده افتاد , خدا

سکوتش رو شکست و گفت:

" عزیزم , اما یک روزتم گذشت تمام روز رو به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ,

فقط یک روزدیگه باقی مونده , بیا و لا اقل این یک روز رو زندگی کن. "

لا به لای هق هقش گفت : " اما با یک روز...با یک روز چی کار میتونم بکنم؟..."

خدا گفت :

" آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند , گویی هزار سال زیسته است و آنکه

امروزش را درنمی یابد هزار سال هم به کارش نم آید."

انوقت بود که سهم یک لحظه زندگی رو تو دستاش ریخت و گفت :


*حالا برو و یک روز زندگی کن*


اون مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که تو گودی دستاش میدرخشید , اما می ترسید حرکت کنه ,

می ترسید راه بره , می ترسید زندگی رو از لا به لای انگشتاش بریزه , با خودش فکر کرد : "وقتی

فردایی ندارم , نگه داشتن این زندگی چه فایده ای داره ؟ بذار این مشت زندگی رو هم مصرف کنم."

اون وقت شروع کرد به دویدن , زندگی رو به سر و روش پاشید , زندگی رو نوشید و زندگی رو بوئید

اونقدر به وجد امد که دید میتونه تا ته دنیا بره , می تونه بال بزنه , میتونه پا روی خورشید بزاره میتونه..

اون تو یک روز آسمون خراشی بنا نکرد..مالک زمینی نشد..مقامی رو به دست نیاورد.. اما.....

اما توی همون یک روز دست به پوست درختی کشید , روی چمن خوابید , کفش دوزکی رو تماشا کرد

سرش رو بالا گرفت و ابر ها رو دید و به اونایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای اونایی که دوسش

نداشتن از ته دلش دعا کرد..

اون تو همون یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد..لذت برد و سرشار شد و بخشید , عاشق شد و

عبور کرد و تمام شد......

*او در همان یک روز زندگی کرد*


فردای اون روز فرشته ها تو تقویم خدا نوشتن :


* امروز او درگذشت , کسی که هزار سال زیست*


نکته  این  داستان:


زندگی انسان دارای طول و عرض و ارتفاع است , اغلب ما تنها به طول آن

می اندیشیم , اما آنچهکه بیشتر اهمیت دارد , عرض یا چگونگی آن است.



امروز را ازدست ندهید آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد ؟؟؟


+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/02ساعت 20:39  توسط ♥دختر باران♥  | 

شـــرط استخــدام

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر رو داشت.بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت!

پرسش این بود :

شما در یه شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید,سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند :

یک پیرزن که در حال مرگ است...یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده است...

یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید...

شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید...کدام را انتخاب خواهید کرد ؟

از دویست نفری که در آزمون شرکت کرده بودند تنها شخصی انتخاب شد که......

.

.

دوستای گلم قبل از اینکه ادامه داستان و براتون بگم شما هم کمی فکر کنید..قاعدتا این آزمون نمیتونه نوعی تست شخصیت باشه چون جواب هر کدوم از شما دلیل خاصی داره...

.

*پیرزن درحال مرگه..شما باید اول اون و نجات بدین هرچند اون خیلی پیر و به هر حال میمیره.

*شما باید پزشک رو سوار کنید چون قبلا جون شما رو نجات داده این فرصتی که میتونید جبران کنید اما شایدم بتونید بعدا جبران کنید.

*شما باید شخص مورد علاقتون رو سوار کنید چون اگه این فرصت رو از دست بدید ممکن هیچ وقت نتونید مثل اونو پیدا کنید....

.

خوب منتظر نظراتتون هستم ...تا دفعه بعد که بگم چه کسی با چه انتخابی تو این آزمون استخدام پذیرفته میشه...

.

.

واما ادامه ی داستان :


از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند شخصی که استخدام شد..دلیلی برای پاسخ خود نداد!!! او نوشته بود :

* سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم......




 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/11ساعت 23:19  توسط ♥دختر باران♥  | 

شـــرم عاشـــقانه


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد 
موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com



وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .

آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظي کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم.

وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه.

بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظي کرد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

.روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخوادبا من بياد"..من با کسي قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" .

ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.

آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و از من خداحافظي کرد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.

ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و از من خداحافظي کرد.


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.

 با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم".

 .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند..

يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :

" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره..."


اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !


نکته این داستان:


اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه...



+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/03ساعت 1:44  توسط ♥دختر باران♥  | 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد 
موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com شیطان و نماز گزار  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد 
موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com


مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد

ودر همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش

را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))

وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر

باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.


نکته این داستان:

کار خيري رو که قصد داريد انجام بدید به تعويق نندازید. چون نمیدونید

چقدر اجر و پاداش ممکنه ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير

دريافت کنيد. پارسائي شما ميتونه خانواده و قوم تون رو بطور کلي نجات بده

اين کار رو انجام بدید و پيروزي خدا رو ببينيد.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/27ساعت 11:9  توسط ♥دختر باران♥  |